نامه اي از طرف يكي از عزيزانمان در دانشكده

به مناسبت برپايي همايش:

منیره رحمتی

دانشجوي ترم2 كتابداري و  اطلاع  رسانی پزشکی
دانشکده پیرا پزشکی دانشگاه شهید بهشتی

 

بنام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست

لحظه ها خاطره اند،
زندگی شوق تمنای همين خاطره‌هاست
می نویسم از اتاقی که بوی مهر می‌داد،
اتاق کوچکی که دلهای بزرگ بچه‌ها را درخود جای می‌داد،
اتاقی که پل ابریشمی آشنایی هایمان شد،
ازاتاق کمیته پژوهشی می گویم
وبه یادگار خطی زدلتنگی می نویسم.
زیبا روزی بود آن روز که در هجوم باد وبرگهای پاییزی نشستیم تا وظایف را مشخص کنیم:
امورمالی، کتابفروشان، واحد ثبت نام و...
بچه ها يادتونه!
دیدار پاییزی ما آن روز
بوی بارون می‌داد،
رنگین کمان چشم نوازی بر فراز سرمان رویید
وقاب چشمانمان را پر شوق کرد تا ما دست در دست هم،
یا علی گفتیم وشروع کردیم .
يادش بخير...
4شنبه 21 آذر ماه 1386 ،
روز نخست همایش،
فضای دانشکده بوی اقاقیا می داد،
پرنده تنها زودتر از همه رسیده بود.

هوای اطراف سرد بود،
برگهای نارنجی می لرزیدند مثل ما.
آقایان از خود گذشتگی کرده وبیرون ایستادند؛
در انتظار آنهایی که باید می آمدند.
آقای دهستانی و آقای  کامکار!
یادتونه دستاتونو ، تو نهانخونه جیبتون پنهون کرده بودید و درحالیکه از سرما می‌لرزیدید، با گرمی از میهمانان استقبال می کردید.
خانمها در فضای نه چندان گرم رنگ لحظه ها را پیاپی می‌شمردند تا شاهد جمعی باشند مهربان و صمیمی.
فاطمه، خسته بود و نگران؛
مهمانها را می‌شمرد:3،2،1...
تانیا جان
قشنگترین جملات با یک خسته نباشید عمیق تقدیم شما.

دیدار زیبا، قشنگ وسرپایی بود.

اولین دیداری که هیچ کس ننشست،
همه ایستادند؛
تا همایش را دست به دست به سال بعد بسپارند.


آقای هجیر! چه خبر از  شکار لحظه ها؟
خدا قوت، لحظاتی را ثبت کردید به یاد ماندنی که در خاطره هامان برای همیشه می ماند.
اما...
به وسعت همه دشتهای  سر سبز دنیا مهمانها از راه رسیدند که خیلی خوش اومدند.
هیچ ملالی نبود جز دوری دوستانی که قاعده پیچ  را بر سر دو راهی انتخاب آمدن یا نیامدن برگزیدن.
یکبار دیگه خیلی ها قول دادن ونیومدن.
یکبار دیگه خیلی ها سرما خوردن رو بهانه کردن.
جای خیلی ها خالی بود! مثل همیشه و تکرار وتکرار که می آییم و نیامدن.
بعضی ها سردشان بود...
بعضی ها غرق در آشنایی با دیگران...
بعضی ها آشنا...
بعضی ها غریب...
راستی...
افروز!
شادی!
نادره !
نعیمعه!
چه خبر از فروش کتاب؟
مواظب باشید
کتابها مثل کتاب کبری زیر اشک شوقتون خیس نشن.
راستی  بچه ها یادتون باشه به خریدارا بگید که ناشرا دل پر دردی دارن.


بچه ها يادتونه !
غروب 5 شنبه وقتی مهمونامون رفتند وآفتاب از لب چینه بوم پرید و رفت
وقتی که کبوترا اومدن رو بوم نشستند
چقدر دلمون گرفت.

بغض روی بغضمان انباشته شد و در آن کلیپ آخر،  وقتی بچه های ترم هشت سلام بچه های ترم اول را با وداع تلخشان آمیختند ؛
اشکامون روگونه ها لغزید و به زمین بوسه زد.
مریم!
آذر!

 کاش بدونید که دیوارهای دانشکده بوی عطر دستهای گرمتان را در آغوش می فشارد.
آقای هجیر شما مدام از رفتن می گویید،
اما کاش بدانید که کوچه خیابانهای تجریش و دربند آهنگ آمدنتان و آوای گذشتنتان و مکث عبورتان را زمزمه می کند.
مینا! سعیده!
شما میروید اما کاش بدونید که معنای انتظارتان را انتظارمی کشیم.
محجوبه جان!

 این تریبون به تو وصدای گرمت عادت کرده

 قبل ازرفتن براش بخون که:  فاصله‌ها رقیب خاطره‌ها نمی شود.
اما فاطمه...
تلاش تو را چگونه بستاییم؟
در و دیوار این دانشکده هنوز به گردن تو حق دارد.
بچه های ترم 8 در خاطره هامان می مانید،
با رمزها و رازها.
به یادتان هستیم؛ به یادمان باشید.


راستی بچه ها آن  خداحافظ آن آخرین روز خسته را از یاد نبرید.
پایان وفرجام مهمان بی‌ملاحظه ای بود که زود رسید.
دیدارمان همان حوالی هرچه بادا باد.